من و زندگی

این روزها بیش از یک ماه است که از وجود دردانه ای در دلم خبر دارم. حال جسمی به هم ریخته ام امروز قدری بهتر بود و تازه حال روحی ام به هم ریخته است. گیج و سرگشته ام. امروز تمامی احساس های بدم، نقاط کور رابطه ام به عنوان فرزند با والدینم، به عنوان همسر با پدر فرزندم و تمامی گیر و گرفت های روابط اجتماعی ام جلوی چشمم رژه می رفتند.

می ترسم که با تمامی مشکلات و خلاهای روحی ام مسئولیت رشد یک انسان را پذیرفته ام. گیج شده ام که والد بودن دقیقا یعنی چه. گیجم گیج...

روزهای اول پر بودم از ذوق و هیجان و احساس می کردم زندگی دوباره ای را شروع کرده ام و قرار است باری دیگر تک تک شیرینی های دنیا را با موجود دوست داشتنی دیگری با هم تجربه کنیم. حال جسمی خوبی هم داشتم و فقط باید برای سلامتی دردانه ام استراحت می کردم. کم کم همه آن حالت های سختی که اسمش را ویار می گذارند شروع شد و حالا بخش بزرگی از آن ذوق و هیجان تبدیل شده به نگرانی و سرگشتگی.

برای من و دردانه ام دعا کنید این شب ها.

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۹ ، ۲۰:۳۰
مرضیه

امروز یک اولین بد اتفاق افتاد. اتفاق که نه، درواقع مرتکب اولین بدی شدم.

دلم می‌خواهد یک شبانه روز بنشینم زار بزنم. حیف که شرایط گریه کردن موجود نیست. و البته زار زدن فایده ای هم ندارد!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۹ ، ۱۷:۰۳
مرضیه

امسال هم مثل پارسال کتابهایم مدام نصفه می مانند.

لیست کتاب های نصفه کرده را در دفترچه ام می نویسم بلکه خجالت بکشم و تمامشان کنم. نمی دانم کم حوصله شده ام یا چه.

کتاب مزخرف من پیش از تو را در تعطیلات عید خواندم و بعد نشستم فیلمش را هم دیدم! بالاخره مفتخر شدم که من هم از جوجو مویز معروف چیزی خواندم! بعد اوایل سال آنقدر درباره رمان طاعون استوری دیدم که مشتاق شدم بخوانم. شروعش کردم ولی تلخی اش نگذاشت به آخر برسانم.

آتش بدون دود را با ماه رمضان آغاز کردم و عود دوباره افسردگی ناشی از ضعف بدنم در مقابل روزه ها آن را هم نیمه گذاشت. گالان و سولماز که ازدواج کردند حال من دیگر بد شده بود.

دزیره را خریدم که شب های سخت افسردگی را با عاشقانه ای کلاسیک بگذرانم، چند شبی خواندم تا داروها اثر کرد و مهلتی برای کتاب خواندن قبل از خواب دیگر به من نداد.

حالا نیم دانگ پیونگ یانگ امیرخانی را شروع کرده ام. صلواتی عنایت بفرمایید این یکی نصفه نماند!

یکی دوتا کتاب دیگر هم این وسط خواندم که یادم نمی آید چه بودند.

می خواستم امسال جدی تر فیلم ببینم. ولی بعد از چرنوبیل که در تعطیلات عید دیدم دیگر فیلم جدی ای ندیدم. حداقل خارجی ندیدم، چندتایی ایرانی دیدم. مزخرفات شبکه خانگی را هم نشنیده بگیرید که دنبال می‌کنم! از مانکن بگیر تا دل و هم گناه و خلاصه هر مزخرفی که بسازند و نماوا منتشر کند! فقط از دیدن سریال کرگدن خجالت نمی کشم، وگرنه از دیدن بقیه شرمسارم! یک آقازاده از زیر دستم در رفته آن را هم فردا ببینم ببینم چه گلی به سرمان می زند دوباره حامد عنقا.

از کار و درس و ... هم می خواستم بگویم که باشد برای پست بعدی. طولانی شد.

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۹ ، ۲۳:۲۴
مرضیه

چندنفری از مخاطبین که در اینستاگرام مرا دنبال می کردند، می دانند این چندروز چگونه بر ما گذشت. اینجا نمی توانم بازگو‌ کنم.

روز دوشنبه روز سختی بود برای ما.

هنوز یادآوری لحظه لحظه انتظارم حالم را بد می کند.

ولی آنجا در همان لحظات سخت انتظار، چیزی در من تغییر کرد. سوختم و سوختم و از خاکسترم ققنوسی برخاست که آرام و قرار ندارد.

طعم مادری را نچشیده ام، ولی خواهر بودن عجیب است، خواهر بزرگتر بودن شاید چیزی شبیه مادر بودن باشد. خواهرها هم گاهی مثل مادرها قوی می شوند، طوری که خودشان هم دیگر خودشان را نمی شناسند.

 

پ.ن: جان منی تویی که خودت می دانی عزیزدلم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۹ ، ۲۳:۰۴
مرضیه

از بعد از دفاع تقریبا دیگر ننوشتم.

دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده و می‌خواهم دوباره شروع کنم بنویسم.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۹ ، ۱۴:۴۲
مرضیه

رفتم تهران و گفتند باید حتما چهار روز در هفته تهران بمانم. دو روز ماندم و فضا و کارشان را تجربه کردم، ولی بعد هرچه فکر کردم دیدم چهار روز تهران ماندنم زندگی را برایمان خیلی سخت خواهد کرد. من به دوروز و نهایتا سه روز فکر کرده بودم. چهار روز یعنی بیش از نیمی از هفته.

حیف شد ولی عاقلانه نبود.

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۶ دی ۹۸ ، ۲۰:۴۶
مرضیه

برای شروع یک کار پژوهشی به تهران می روم. قرار است دو ماه آزمایشی با موسسه ای کار کنم. هرچند امیدوارم این همکاری ادامه پیدا کند ولی اگر در این موسسه نمانم، باز هم این دوماه برایم ارزش زیادی دارد. موسسه ای که بعد از سال ها تلاش در حوزه فقرزدایی توانسته هم با ارگان های دولتی و هم مراکز مردم نهاد ارتباط بگیرد و لذا کار پژوهشی در آن می تواند بسیار مثمر ثمر و به اجرایی شدن نتایج نزدیک باشد.

کمی شرایط زندگی مشترکمان سخت خواهد شد.

توکلت  علی الله...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۸ ، ۰۷:۳۹
مرضیه

این روز تلخ، این روز عجیب

چهارسالی که برای ما گذشت خیلی چیزها دیدیم و شنیدیم ولی هنوز درون من اعتمادی هرچند اندک وجود داشت. امروز بر سر لاشه اعتمادم سخت گریه کردم و ضجه زدم....

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۸ ، ۰۲:۰۵
مرضیه

موقع پایان نامه کارش برایم فان بود و خوش می گذشت. ولی عموجان روی من حساب باز  کرد و منتظر بود دفاع کنم و بیایم جدی کار کنم. و این چنین شد که در فضای مجازی بازاریابی می کنم درحالی که اصلا بلد نیستم چه کنم:/ و البته عموجان معتقدند همکاران دوروبرش هم بازاریابی شان همین شکلی است و کسی از تخصص در این زمینه استفاده نمی کند!

بیزینس تجربه جالبی ست، فضای متفاوتی دارد با آنچه تا به حال درزندگی ام تجربه کرده ام و می‌تواند بستری برای رشد من در نقاط ضعفم در تعامل و ارتباط برقرار کردن و افزایش اعتماد به نفسم باشد.

اگر تجربه ای در این زمینه ها دارید ممنون می شوم کمکم کنید:)

تصمیم گرفته ام فعلا چند ماهی مشغول این کار باشم تا هم کمی برایم استراحت فکری باشد و زمان های اضافه را برای مطالعه در جامعه شناسی و مددکاری بگذارم و هم اینکه به درآمد اندکش نیاز دارم. تا ببینیم چه پیش می آید و خدا چه می خواهد.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۸ ، ۱۲:۰۸
مرضیه

دیروز دفاع کردم.

تازه به خانه برگشته ایم.

حال عجیب و غریبی دارم.

به شدت تشنه نوشتن و تعریف کردنم.

دنبال فرصتی می گردم که سر حوصله بنویسم.

 

پ.ن: پست را نوشتم و رفتم یک دل سیر گریه کردم:)

دیشب که به علی گفتم بعد از خواندن پستت گریه کردم می گفت شما دخترها چرا اینجوری هستید؟:) حالا بیاید ببیند امشب هم گریه کردم فکر کنم حسابی به من بخندد:)) اینطوری است دیگر! ما دخترها خوشحال شویم گریه می کنیم، ناراحت شویم گریه می کنیم، ندانیم چه مرگمان است هم گریه می کنیم:)) حالا امشب خوشحالی و ندانستن این که چه مرگم است با هم قاطی شده:)

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۸ ، ۲۲:۳۸
مرضیه